بازهم مرغدلم در شادی و دَر های و هوست

بـاز لـب هایم بـه درگاهِ خـدا لبّیک گوست


بازهم مرغدلم در شادی و دَر های و هوست

بـاز لـب هایم بـه درگاهِ خـدا لبّیک گوست

آمده عید غدیر اِی دوستـان؛ عیدی نکوست

در چنین روزی پیمبـررا نِـدا آمـد ز دوست

گو به آن کس که برای رهبری در جستجوست

هر که من مولایِ اویَم؛این علی مولای اوست

حاجیـان جمعند و یکسر منتظر بَر خطبه اش

تا چه خواهدگفت آن صاحبدلِ بی غلّ و غش

تشـنـه از بهر شنیدن ؛ جملگیشان در عطش

بـاز شد نـاگـه لبِ یـاقـوتسان و لعل وَش

گفتآنپیغمبریکهخوشبیان و خوبروست

هر که من مولایِ اویَم؛این علی مولای اوست

دست حیدر را گـرفـت و بُـردبـالا دستِ او

در رَهِ حَـق بــود آن کــه بودِ او و هستِ او

مستِ پیغمبر عـلـی بـود و پیـمـبـر مستِ او

لـعـنـتِ حَـق بَر تـمـامِ دشـمـنـانِ پستِ او

لب گُشود و گفت آن کس ؛کو امین و راستگوست

هر که من مولایِ اویَم؛این علی مولای اوست