در مدینه حضرت امّ البنین

بر زنان شهر گفتا این چنین

ای جماعت من که هستم بی معین

کی سزد نامم بود امّ البنین


در مدینه حضرت امّ البنین

بر زنان شهر گفتا این چنین

ای جماعت من که هستم بی معین

کی سزد نامم بود امّ البنین

این کنیه تا دمی دل می  ربود

جعفر و عبّاس و عون و فضل بود

بیت الاحزان گردد این خانه رواست

خانه بی عبّاس و عونم بی صفاست

باغبانم  بر گل احساس ها

مادرم بر عون هاعبّاس ها

من شنیدستم به عاشور حسین

گشته با  خون مهر منشور حسین

سروهای باغ عمرم شد نگون

شاخه ها افتاد و تن شد غرق خون

بود هفتاد و دو تن مرد غیو ر

جسمشان از پای تا سر محو نور

مرشد این طایفه در نشاتین

هست روح و جان من یعنی حسین

ساقی مینای گلگون جام بود

باده خوارش جمله بی آثام بود

قلب یاران گرچه از می ریش بود

مستی عباس حیدر بیش بود

مستی اش نی از می گلنار بود

منشاءِ مستی نگاه یار بود

تشنه بود  امّا به خدمت تشنه بود

جان وی پاکیزه چون آئینه بود

صرصری آمد ز بخل و کینه گی

غنچه ها پژمرده شد از تشنگی

گوش بر فرمان شه عبّاس داد

رفت تا آب آورد سقّای راد

بس دعایی کرد تا آب آورد

کای خدایا اصغرم تاب آورد

گر رسانم آب می بخشم دوعین

تا که گردد شاد مولایم حسین

من شنیدستم که ای نسوان شهر

روسفیدم کرده عبّاسم به دهر

از طفولیّت نجیب و مرد بود

لیک از دنیای دون دل سرد بود

من که او را شیره ی جان داده ام

فدیه بر یک موی سلطان داده ام

طفل من بر رتبه ی شاهی رسید

وه حلالش باد شیری که مکید

من فدای گوهر اشکش شوم

من فدای بیرق و مشکش شوم

من فدای چشم و بازویش شوم

من فدای زخم ابرویش شوم

سال ها از من سوالی می نمود

گو گناه مادرم زهرا چه بود

قصّه ای در کودکی بشنیده بود

از در و مسمار در رنجیده بود

بارها پرسید از من مادرا

پشت درب خانه می گریی چرا؟

من بدو گفتم که ای دُردانه ام

خادمه هستم نه صاحب خانه ام

بشنو ای عبّاس وی نور دو عین

من کنیزم تو غلامی برحسین

ندبه ای از پشت در آید هنوز

ناله هایش روح می ساید هنوز

روز و شب گویم اله فاطمه

هست اینجا قتلگاه فاطمه

تا سخن ازماجرای در رسید

از دل و بینی غریبا خون چکید